شهر فردوسی - عفّت زینالی کوه سنگی، باغ ملّیخانه ی داروغه اینجاستآفتابِ جنگلِ جیغدیدنی، جذّاب و زیباست*دیگ های سنگی شهربی نظیر و شاهکارندمردم هر سرزمینیقالی اش را دوست دارند*شهر فردوسی همینجاستقصّه گوی رستم و زالاو که نامش ماندگار استتوی دنیا، این همه سال*یک حرم در قلب این شهرمی درخشد مثل خورشیداز خیابان های اطرافگنبدش را می توان دید*حسّ خوبی می توان داشتبا سلامی رو به گنبدواقعا این حس قشنگ استخوش به حال اهل مشهد*
برچسب:
نویسنده: آرشان صفری

زمستان کوله اش را باز کرده
هوای عالی ات کو؟ پس کجایی؟
کجا در آسمان ها خانه کردی؟
نه بویی از تو و نه ردِّ پایی
*
دوباره مثل سال قبل ای کاش
بباری ذرّه ذرّه توی ایوان
بپوشانی لباسی نرم و ساده
به روی کوچه، بن بست و خیابان
*
نگاهش دائما بر آسمان است
درخت کاج سبز کوچه ی ما
دلش یک تاج می خواهد بلورین
صدایت می کند ای برف زیبا
*
برچسب:
نویسنده: آرشان صفری
دوستی در سکوت - مرضیه تاجری دوستی دارم قشنگ و مهربانفرق دارد با تمام بچّه هاحرف هایم را به روی کاغذیمی نویسم تا بخواند بی صدا*در نگاهش حس خوبی جاری استمثل آواز قناری در بهاردز سکوتی رنگی و بی انتهاچشم هایش حرف دارد صدهزار*من که می آیم دلش وا می شودتوی ذهنش هست یک عالم سوالبا اشاره درس ها را یک به یکمی دهم بیان با ذکر مثال*من نمی گویم به او کر یا که لالاو دلش روشن تر است از دیگرانقلب ما پهلوی هم گرم است و شاددوستی زیباست حتّی بی زبان*
برچسب:
نویسنده: آرشان صفری

بنگرید به مورچه و خردی جثّۀ آن و لطافتش دربرون و نهان. چنان است که به گوشۀ چشمش نتوان دید و با اندیشیدن به چگونگی خلقتیش نتوان رسید. چگونه بر زمین جُنبَد و به روزی خود خُنبَد. دانه را به لانۀ خود بَرَد و در قرارگاه خویش آماده اش کند. در گرما برای سرمای خود فراهم آرد و به هنگام درون رفتن،برون شدن را فرا یاد آرد.
نهج البلاغه - مولا علی
برچسب:
نویسنده: آرشان صفری
نهج البلاغه - و اگر خواهی از ملخ بگویم و اگر خواهی از ملخ بگویم که دو دیدۀ سرخ آفرید برای آن، و دو حدقه برایش افروخت چون ماهِ تابان، و او را گوشی بداد پوشیده و پنهان، و برایش دهانی گشود به اعتدال، و حسی نیرومند و به کمال. و دو دندان پیشین که بدانها ببرد، و دو پای داس مانند که بدانها چیزی را بگیرد. کشاورزان در کشت خود از آن می ترزسند و توانایی راندنش را ندارند. هر چند همۀ کسان خود را فراهم آرند، تا گاهی در جس و خیزهایش روی به کِشته آرد و هرچه خواهش آن است روا دارد. و همۀ اندام ملخبه انداز یک
برچسب:
نویسنده: آرشان صفری
برچسب:
نویسنده: آرشان صفری
برچسب:
نویسنده: آرشان صفری
فرشِ ما یک کاردستی است
کارِ دستِ خاله مرجان
تازه من هم چند رج را
بافتم همراهِ مامان
*
فرشِ ما را قاب کرده!
تابلوی عکس است انگار
خاله جانم فرشِ ما را
پهن کرده روی دیوار
*
کاش می شد می نوشتم
اسممان را گوشه ی آن
کاش می شد بافت با نخ
« کاری از من، خاله، مامان»
*
برچسب:
نویسنده: آرشان صفری