مولانا
من محو خدایم و خدا آن منستهر سوش مجوئید که در جان منست سلطان منم و غلط نمایم بشماگویم که کسی هست که سلطان منست *
شادیم و پاک و خندان - شکوه قاسم نیا
شاديم و پاك و خندان ما كودكان ايران شاديم و پاك و خندان در چشم های ما هست نور اميد و ايمان ما مثل غنچه هستيم امروز در دبستان فردا شويم يك گل در باغ سبز ايران شعر و ترانه ی ما اين است، با ما بخوان پاينده باد اسلام جاويد باد ايران شكوه قاسم نيا
لیست آرزوها – سید امیرسادات موسوی
لیست آرزوها – سید امیرسادات موسوی اگر من نمر ه هایم بیست می شد به سرعت آرزوها لیست می شد تمام لحظه هایم شاد و شنگول همان چیزی که فعلاً نیست می شد به دستم داشتم کی توپ فوتبال تمام کوچه فوتبالیست می شد سواری مینمودم با دوچرخه خیابان زیر پایم پیست می شد همین که سرعتم می رفت بالا پلیس آن لحظه حرفش « ایس...
پله ها - سعید صدیق
پله ها - سعید صدیق از ما سه تن یکی به بهار نرسید از ما سه تن یکی نامش را در قبال قرصی نان انگار گرو میگذاشت سایهها تا زانو بالا کشیده بود مسیر سنگفرشِ هفتهها پُر از بوی دلپذیر خواب و احتمالِ یاس در مهرههای پُشتِ کوچهها پُلی بود به وسوسه سه نفر سیبی در دست پشت به آینده به نردهها تکیه دادهاند اولی قدم...
داستان چکمه
داستان چکمه - هوشنگ مرادی کرمانی مادر لیلا، روزها، لیلا را میگذاشت پیش همسایه و میرفت سر کار. او توی کارگاه خیاطی کار میکرد. لیلا با دختر همسایه بازی میکرد. اسم دختر همسایه مریم بود. لیلا و مادرش در یکی از اتاقهای خانه مریم زندگی میکردند. لیلا پنج سال داشت و مریم یک سال از او بزرگتر بود. یک روز، عمو...
اسب امد - لاله جعفری
اَسب آمد – لاله جعفری زنگ تفريح را زدند، امّا من نرفتم توى حياط. توى كلاس ماندم. سَرم را گذاشتم روى كتاب فارسى و چشمم را بستم. مامانم را می خواستم. يواش گفتم: مامان! از توى كتاب فارسى، صدايى گفت: آخ! من كه مامانت نيستم. سَرت را از روى دُمم بردار! پريدم عقب. اسَبِ توي كتاب نگاهم می کرد. ترسيدم و داد ...
فرفری - افسانه شعبان نژاد
فرفری چشمهایم را که باز کردم. هیچکس در اتاق نبود. توی رختخواب نشستم کمی فکر کردم و بعد بلند شدم و از پشت شیشه به حیاط نگاه کردم. یکی میرفت و یکی میآمد. ممدلی، بابا و کبری که تند تند هر چه مادر میگفت انجام میدادند. یکدفعه همه چیز یادم میآمد. مهمانی بود. قرار بود فامیل برای عید دیدنی و خوردن شام به خا...
دلم یک تکه ابر است - مریم زندی
گاهی گرفتهغمگین و تنهاستهم با زمین، هم با زمان در جنگ و دعواست گاهی چه خوشحالمانند باد استدنیا به کامم می شود وقتی که شاد است آزاد ِ آزادپرشور و سرمستحس می کنم گاهی دلم یک تکه ابر است... * http://www.6par.blogfa.com/ سیب سبز - مریم زندی *